... Wish You Were Here
بنام پروردگار
So, so you think you can tell
خُب، پس فکر مي کني که مي توني تشخيص بدي
Heaven from hell
بهشت رو از جهنم
Blue skies from pain
آسموناي آبي رو از درد !
? Can you tell a green field from a cold steel rail
مي توني تشخيص بدي مزارع سبز رو از خط سرد راه آهن ؟
? A smile from a veil
لبخند رو از نقاب ؟
? Do you think you can tell
راستي فکر مي کني مي توني تشخيص بدي ؟
did they get you to trade
آيا تو رو مجبور نکردند
? Your heroes for ghosts
که قهرماناي خودتو با ارواح عوض کني ؟
? Hot ashes for trees
خاکستر داغ رو با درختا ؟
? Hot air for a cool breeze
هواي گرم رو با نسيم خنک ؟
? Cold comfort for change
آسايش گوارا رو با تغييرات مداوم ؟
? And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage
و آيا تو نقش سياهي لشکر رو در مقابل يه نقش اصلي تويه قفس عوض کردي ؟
How I wish, how I wish you were here
اي کاش اينجا بودي ! چقدر دلم مي خواد اينجا بودي
We're just two lost souls swimming in a fish bowl
ما دو تا روح گمشده ايم که توي تُنگ ماهي شنا مي کنيم !
Year after year
هرسال ( سالهاست )
Running over the same old ground
روي همون زمين قديم راه مي ريم
? What have we found
چي پيدا کرديم؟
Same old fears
همون ترس هاي قديمي رو
Wish you were here
اي کاش اينجا بودي !


""+"" نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 13:33 توسط آرش
|
سرگشته
بنام خدا
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه !!!
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یکدل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست ازاین دیوار ...
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی کو ؟
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی کو ؟
در این سرداب ظلمت نور راهی کو ؟
در این اندوه غربت سرپناهی کو ؟
شبها پردرد و من از غصه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای همدرد ؟
اسیر صد خیال و وهم و اندوهم
سراپا دردم و سنگین تر از کوهم
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یکدل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست ازاین دیوار


""+"" نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 12:16 توسط آرش
|
من و مزرعه
بنام پروردگار يکتا
من و مزرعه يه عمره چشم به راه يه بهاريم
زير شلاق زمستون ضربه هارو مي شماريم
توي اين شب غير گريه کار ديگه اي نداريم
هرکي خوابه خوش بحالش ما به بيداري دچاريم !!!
تن اين مزرعه ي خشک تشنه ي بذر دوبارست
شب پر از حضور تلخ جاي خالي ستارست
مزرعه دزديدني نيست " فردا ميلاد بهاره
ديگه اين مزرعه هرگز ترسي از خزون نداره
نفس بکش " نفس بکش اينجا نفس غنيمته
توي سکوت مزرعه صداي تو يه نعمته
نفس بکش ...
من و مزرعه يه عمره چشم به راه يه بهاريم
زير شلاق زمستون ضربه هارو مي شماريم


""+"" نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 19:5 توسط آرش
|
آبـــــــــــی
بنام خدا
آبي آبي مهتابي ٬ از چشماي تو ميگم
اين آيه هاي آبي ٬ دريا هاي بيتابي
آبي يعني دل من دريايي که اسيره
اين چهره ي تقديره که رنگ از تو ميگيره
وقتي که خيره ميشم به عمق حوض کاشي
حس ميکنم تو هستم حتي اگه نباشي
من رنگ گنبدارو چشماي تو ميبينم
سجدم به جانب توست اينه معناي دينم !!!
آبي آبي مهتابي ٬ از چشماي تو ميگم
اين آيه هاي آبي ٬ دريا هاي بيتابي
دل خسته ام از اينجا
از آدماي دنيا
همين امروز و فردا دل مي زنم به دريا
دل مي زنم به دريا رنگ تورو ميپوشم
از حوض آبي عشق چشم تورو مينوشم
آبي آبي مهتابي ٬ از چشماي تو ميگم
اين آيه هاي آبي ٬ دريا هاي بيتابي


""+"" نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 17:48 توسط آرش
|
مهتــاب
بنام پروردگار
مهتاب اي مونس عاشقان ٬ روشنايي آسمان
مهتاب اي چراغ آسمان ٬ روشني بخش جهان
کو ماهم ؟
نزدت چه شبها با او در آنجا بوديم
فارغ ز دنيا لبها به لبها بوديم
با يکدگر ماپيش تو تنها بوديم
محزون و شيدا غرق تماشا بوديم
مهتاب ٬ امشب که پيش توام
او رفته و من مانده ام آه افسوس
رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت
از هجرش
نزدت چه شبها با او در آنجا بوديم
فارغ ز دنيا لبها به لبها بوديم
با يکدگر ماپيش تو تنها بوديم
محزون و شيدا غرق تماشا بوديم


""+"" نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 19:11 توسط آرش
|
مــرغ گـرفتـار
بنام خدا
وقتی که دست های باد قفس مرغ گرفتار رو شکست
شوق پرواز رو نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار رو می دادن
عشق آواز رو نداشت
دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا سوی جنگل های دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور
***
اما لحظه ای رسید
لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوار رو شکست
نقش آسمون صبح میون چشماش نشست ...
مرغ خسته پرکشید و افق روشن رو دید
تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت ...
باید برم " مثل اینکه کسی منو برای خودم نمیخواد . کسی هم نخواست .
شاید وقتشه که برم " برم یه جایی که منو بخوان برای خودم یا حد اقل اگه کسی هم نمیخواد تظاهر نکنه که میخواد .
خدایا جاده ها رو باز کن ...


""+"" نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 11:44 توسط آرش
|
غمی غمناک
بنام یزدان پاک
شب سرديست و من افسرده
راه دوريست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برارم از دل
واي اين شب چقدر تاريک است
خنده اي کو که به دل انگيزم
قطره اي کو که به دريا ريزم
صخره اي کو که بدان آويزم
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است
هر دم اين بانگ برارم از دل
واي اين شب چقدر تاريک است
اندکي صبر سحر نزديک است ...
سهراب سپهری
***
يه عمره که مسافر داره راه خودشو ادامه ميده و هميشه
تو سالروز آغاز سفرش از خدا يه چيزايي ميخواد
نميدونم تموم چيزايي که از خدا خواستم بهم داد يا نه
ولي خوب ميدونم خيلي لحظه ها رو هم ازم گرفت خوب شاید این قانون سفره
امروز هيجده ساله که من مسافرم


""+"" نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 19:14 توسط آرش
|
چشم من ...
بنام خدا
چشم من بيا منو ياري بکن گونه هام خشکيده شد کاري بکن
غير گريه مگه کاري ميشه کرد کاري از ما نمياد زاري بکن
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچي دريا رو زمين داره خدا با تموم ابراي آسمونا
کاشکي مي داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه ي گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدند
حالا بايد سر به زانوم بزارم تا قيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکي مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دواي دردمه چرا چشمم اشکشو کم مياره ؟
خورشيد روشن مارو دزديدن زير اون ابراي سنگي کشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه فرصت موندنمون خيلي کمه
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشماش کوره نميبينه زخم خنجرش مي مونه تو سينه
لب بسته سينه ي غرق به خون قصه ي موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
***
گاهي وقتا آدم چه پسر باشه چه دختر چه احساساتي باشه چه غير احساساتي
وقتي ناراحت ميشه و ناخود آگاه ياد گذشتش مي افته و میبینه چه می بینه چه عذابایی کشیده
و چی از دست داده دلش ميخواد سير گريه کنه
اما من نميدونم چرا اشکام خشک شده ؟
چرا ديگه وقتي ناراحتم مجبورم ناراحتيمو بريزم توي خودم
شايد دليلش اين باشه که ديگه به ناراحتي عادت کردم
شايد دليلش اين باشه که از بس گريه کردم ديگه چشمام خشک شده
امروز يه جايي خوندم که اگه براي چيزي که از دست داديد
ناراحتيد محکم باشيد و خوشحال که خدا بهترش رو براتون آماده کرده
اميدوارم اینطور باشه آخه من خيلي وقته از خدا نا اميد شدم...


""+"" نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 19:1 توسط آرش
|
تــــوهــــم
بنام یزدان پاک
يه ستاره يه ستاره تو شبام
زد به واژه آره واژه تو صدام
يه شکستن يه شکستن رو تنم
يه دروغ خط خطي رو بدنم
واسه من که زخمي خاطره ام
واسه من که مونده از حادثه ام
واسه من که رنگ شعرامو گرفت
توي قاب خنديد و اشکامو گرفت
يه درخشش توي ساعتي غريب
توي دنياي پر از رنگ و فريب
مثل عطر تند تنهايي و مرگ
زير پا کشتن پاييزي برگ
يه زمستون مثل خواب لحظه ها
مثل ديوار روبروي جاده ها
مثل بغض تلخ توي واژه ها
واسه لکنت همه ترانه ها
واسه درد ميل گفتن و سکوت
واسه لحظه هاي مرگ شمع و فوت
يه توهم توي لمس زندگي
يه تولد توي اوج خستگي
توي قلبم يه جنون آشنا
توي شعرام يه صداي بي صدا
يه ترانه از خسوف لحظه ها
ميشکنه تلسم بغض واژه ها


""+"" نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 12:0 توسط آرش
|
بوی عیدی ... ( کودکانه )
بنام يزدان پاک
بوي عيدي بوي توت ٬ بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جا نماز ترمه ي مادر بزرگ
با اينا زمستون رو سر ميکنم
با اينا خستگيم رو در ميکنم
شادي شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ي عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده ي لاي کتاب
با اينا زمستون رو سر ميکنم
با اينا خستگيم رو در ميکنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز خيز بلند از روي بته هاي نور
برگ کفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستون رو سر ميکنم
با اينا خستگيم رو در ميکنم
عشق يک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب
با اينا زمستون رو سر ميکنم
با اينا خستگيم رو در ميکنم
بوي باغچه بوي حوض٬ عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس ٬ توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستون رو سر ميکنم
با اينا خستگيم رو در ميکنم
شهيار قنبري
يک سال ديگر از عمر من گذشت
سالي پر از تکرار
شکست ها و ناکامي ها
پر از تلخي ها و عبور ها
سالي که در ذهنم با سوال هايي که شايد هيچ گاه جوابي پيدا نکنند
هميشه به ياد خواهد ماند ...


""+"" نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 23:46 توسط آرش
|
شب نیلوفــری
بنام يزدان پاک
بايد از عطر اقاقي تورو آغاز کنم
با صداي خيس بارون تورو آواز کنم
از تماشاي قناري به تو پرواز کنم
به تو پل ميزنم از بهانه هام و
از همه شبانه هام و ميرسم به تو دوباره
بوي عطر تو ميدن ترانه هام و
پر اسمت ميشن عاشقانه هام و
از گل و شعر و ستاره ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل کردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفري
به تو ميرسم من از اين راه خاکستري
به تو که خاطره هامو به هميشه مي بري
به تو پل ميزنم از بهانه هام و
از همه شبانه هام و ميرسم به تو دوباره
بوي عطر تو ميدن ترانه هام و
پر اسمت ميشن عاشقانه هام و
از گل و شعر و ستاره ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل کردن روياست


""+"" نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 11:13 توسط آرش
|
هجرت
بنام يزدان پاک
با سقوط دستهاي ما در تنم چيزي فرو ريخت
هجرت تو اوج صدام رو افراز شاخه آويخت
اي زلال سبز جاري جاي خوب غسل تعميد
بي تو بايد مرد و پژمرد زير خاک باغچه پوسيد
فصلي که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ
فصلي که ما بي تو من شد فصل خاکستري مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود ناجي لب تشنگي بود
جز تو آغوش کدوم باغ سايه گاه خستگي بود
بي تو بايد بي تو بايد تا نفس دارم ببارم
من براي گريه کردن شونه هاتو کم ميارم
چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نيست
اين شکستن بي صدا بود هر صدايي که صدا نيست
اي رفيق ناخوشي ها اين خوشي بايد بميره
جز تو همراهي ندام تا شب از من پس بگيره
با تو بدرود اي مسافر هجرت تو بي خطر باد
پر تپش باشه دلي که خون به رگ هاي تنم داد
فصلي که من با تو ما شد فصل سبز خواهش من
فصلي که ما بي تو من شد فصل خاکستري مرگ
شهيار قنبري


""+"" نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 15:20 توسط آرش
|
نازنین
بنام يزدان پاک
امشب انگار خون تازه اي تو رگ هاي منه
يکي از عمق سکوتم داره فرياد مي زنه
منو از جاده نترسون نگو که فاصلمون
صدتا کفش سربي و صد تا عصاي آهنه
تو سرم افتاده امشب هوس قدم زدن
رد شدن از دل آتيش توي چشم به هم زدن
پا به پاي سيم گيتار خوندن از گذشته ها
تو هواي روشن و پاک ترانه دم زدن
بيا امشب از حصار هر بهانه رد بشيم
لهجه ناب و زلال اين شب و بلد بشيم
ما دوتا رودخونه ايم تو دريا مي رسيم به هم
نکنه طعمه ي ديوار هاي سرد سد بشيم
ولي انگار که دارم با خودم حرف مي زنم
نازنينم تو کجايي صدات رو نمي شنوم
نگاه کن فقط يه سايه پا به پاي من مياد
به سايه طعنه ميزنم تنها رفيق تو منم
نازنين فقط توي همين نفس با من باش
بگو هستي که برم به اين قفس با من باش
گوش بده نبض ترانه نتها با تو مي زنه
بي بي ترانه هام تويي و بس با من باش

""+"" نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 9:57 توسط آرش
|
بوی موهــــات
بنام پروردگار بی همتا
بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار زار خیس بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی رگ های آبی دستهات
غم بارون غروب ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من ای تن آلوده ی دل پاک
دل توقبله این دل تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام قصه های تو بوده
وقتی که بارون میباره تورو یاد من میاره
یاد گلبرگ های خیس روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک

""+"" نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 11:36 توسط آرش
|
معـــــراج
بنام یزدان پاک
در کوچه ای که جز تو آواز عابری نیست
در دفتری که جز تو شعری و شاعری نیست
در کوچه باغ هرزست کسی اگر گذشته
در دفترم سکوت است شعری اگر نوشته
شبگرد مثل خفاش من کور و لال بودم
میلاد را ندیده رو به زوال بودم
از تو دوباره خورشید در ذهن من درخشید
در تن به جای خونم شعر و ترانه جوشید
شاعر تو بودی ای دوست گفتی و من نوشتم
دست تو رهبرم بود نه خط سرنوشتم
میلادم از تو بوده پیش از تو من نبودم
در من نگفته گم شد شعری اگر سرودم
از تو دوباره خورشید در ذهن من درخشید
در تن به جای خونم شعر و ترانه جوشید
اکنون که خود فراموش سرتا به پا تو هستم
آزادم از تعلق بی باده مست مستم
آیا گشوده ای در به این همیشه محتاج ؟
آیا رسیده وقت پرواز من به معراج ؟
از تو دوباره خورشید در ذهن من درخشید
در تن به جای خونم شعر و ترانه جوشید
تقدیم به پروردگار یگانه و یکتای خودم

""+"" نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 19:29 توسط آرش
|
غم انگیزترین خوشحالی
اي غم انگيز تزين خوشحالي
منو عشق تو و دستي خالي
تويي اون كشمكش هر روزه
لحظه پر تپش هر روزه
من و يك جاده ي چشم براه
جاده اي از شب تا خلوت ماه
آخرين حادثه جاده تويي
اتفاقي كه نيافتاده تويي
كفش هايم كه پر از خستگي اند
نقشي از نوعي دل بستگي اند
دست هايم كه نياز آلودند
همه عمر بسويت بودند
باز هم باش و فداكاري كن
آرزو هاي مرا ياري كن
""+"" نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 18:19 توسط آرش
|
دوست واقعی
بنام خالق مهربان
دلگيرم از خداي خود . حس ميكنم او مرا فراموش كرده . از همه دلگيرم . به دوستي صميمي نياز دارم .
دوست واقعي به مانند ٬ سكه اي ناياب ٬ آبي زلال ٬ تكيه گاه بيشتر خستگي ها ٬ محرم اسرار ٬ آن كه از غم ها
به آغوش گرم و مهربان او پناه ببرم ٬ كسي كه مرا درك كند . دريغا از يك دوست .
خدا هم مرا فراموش كرده !!!

""+"" نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 12:58 توسط آرش
|
بی بی دل
بنام خداوند بخشاينده گناهان
مرا ببخش بي بي " بي من
مرا ببخش قندك روشن
مرا ببخش لاله شيشه
مرا ببخش شعر هميشه
من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرم
من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم
ابري نباش بي بي آبي ¸ بپوش امشب رخت آفتابي
گريه نكن بي بي " بي دل ¸ نبض من باش موج بي ساحل
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم
مرا ببخش اگر كه ماندگار نبودم
مرا ببخش بي بي " بي من
مرا ببخش قندك روشن
مرا ببخش لاله شيشه مرا ببخش شعر هميشه
من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرم
من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم
مرا ببوس بي بي " بي لب
مرا ببر تا لب امشب
مرا بخوان بي بي " بي ساز
مرا برقص تا ته آواز
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم
مرا ببخش اگر كه ماندگار نبودم
مرا ببخش اگر تورا به شعر شكستم
در مرگ برگ اگرچه به گريه نشستم
مرا ببخش اگر كه دريا وار نبودم
ببخش اگر كه خانه نگه دار نبودم
مرا ببخش
شهیار قنبری

""+"" نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 21:21 توسط آرش
|
هفده سال سفر
بنام يزدان پاك
هفده سال پيش در چنين روزي مسافري پا به اين جاده پر پيچ و خم طولاني گذاشت .
مسافري كه هرچه به مسير خود ادامه ميداد بر اثر خستگي ظاهرش تغيير ميكرد .
ابتدا بالهايش بر اثر گرماي راه سوختند تا نتواند پرواز كند ٬ سپس چشمهايش كم سو شدند تا
نتواند اطراف خودش را به درستي ببيند
سپس گوشهايش ناشنوا شدند تا نتواند صداي راهنمايان راه را بشنود .
امروز مسافر ديگر نميخواهد به تنهايي مسير را طي كند ٬ امروز مسافر بالهايش را ميخواد
ديد چشم هايش را ميخواد ٬ شنواييش را ميخواهد .
مسافر به همسفر نياز دارد ٬ همسفري تا آخر راه .
مسافر به مناسبت هفدهمين سالروز پاي گذاشتن به اين مسير از خداوند خود همسفر ٬ بال پرواز ٬ بينايي ٬ شنوايي ٬ روشنايي
و اميد طلب ميكند .
امروز من هفده سال است كه مسافرم ...

""+"" نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 20:46 توسط آرش
|
شب های من
بنام يزدان پاك
در انتظار شب ميمانم ، شبي پر از سياهي و سپيدي . شبي پر از تنهايي و با هم بودن . شبي پر از
گريه و خنده . شبي پر از بيداري و خواب .
فكر سياهي شب آزارم ميدهد ولي بدون شب ، سپيدي ، با هم بودن ، خنده و خواب براي من ميميرد .
شبي كه در تنهايي خود باهم بودن را با خنده در سپيدي روز خواب ميبينم .
شبي كه در آن اگر همه دنيا مرا ترد كنند باز هم من جاي در آغوش مهربان تو خواهم داشت ، شبي كه
اگر همه حتي به خواطر بيماري
مرا ترك كنند تو همراهم خواهي بود ، شبي كه وقتي خدا هم با من قهر ميكند تو به من دلداري ميدهي .
شبي كه اتفاقات روز هايش هيچگاه در روز به وقوع نمي پيوندد !!!
شبي كه تو با مني . شبي بدون دغدغه در ناكجا آباد ، بدون ساعت .
حالا مي فهمم كه در روشنايي روز از سياهي و تنهايي شب تنها ترم !!!

""+"" نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 19:21 توسط آرش
|